چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵


رشد اسلامگرائي در جوامع غربي


دومطلب آخر مجيد را با دقت خواندم و بر آن شدم كه در باره اش چيزي بنويسم كه ابتدا نياز به پيش زمينه دارد


چند روز پيش اتفاقا مطلبي خواندم در بي بي سي و نظر سنجي كه در همين ارتباط از يك جامعه آماري بدست آمده بود . با توجه به اينكه هيچ نمودار آماري در ارتباط با نظر سنجي نميتواند كاملا صحيح باشد و يا اينكه نشان دهنده نظرات تمامي افراد يك جامعه باشد، نكاتي جالب در اين موضوع ديدم كه گفتنش خالي از لطف نيست


مجيد معتقد است و يا به ذهنش رسيده است كه " غرب اگر غرب شده، به اين دليل واضح است که انسان غربی آن را ساخته ، جوامع اسلامی نيز محصول ذهن مسلمان‌ها هستند" . اگر چنين فرض كنيم بايد اين را بدانيم كه براي مثال همين جامعه آمريكا به چه شكلي پديد آمد وسازندگان آن در طي سيصد و اندي سال كه از بوجود آمدنش ميگذرد چه قوم و چه گروهي و از چه كشوري بوده اند ؟ بدون شك احترام به قانون و جدائي مذهب از سياست دو عامل بزرگي هستند كه امروزه غرب را غرب ساخته . در همين نظر سنجي اتفاقا از كشور كانادا نيز آمده است كه هفتاد و سه درصد از پرسش شوندگان گفته اند كه ميتوان دنبال پيوندهاي مشترك باشيم ! كه بايد گفت ديدي مثبت به قضيه دارد


من بارها در نوشته هايم گفته ام كه به عنوان يك فرد مهاجر سعي كرده ام كه ارزشهاي زيبا و پسنديده از فرهنگ و سرزمين خودم را حفظ كنم و بديهايش را دور بريزيم و تلاش دو چنداني هم كرده ام كه همين ارزشهاي ضد ارزشي كه ميگويند در غرب وجود دارند را نيز به كناري بگزارم و ارزشهاي خوبش را بگيرم . در جامعه غربي كه به آنجا مهاجرت كرديم و يا مجبور به زندگي ( پناهندگي ) شديم ، برايمان دعوتنامه ارسال نشده است و اين ما هستيم كه بايد به عنوان ميهمان به قوانين جامعه ميزبان احترام بگذاريم و اگر درب ديزي آنان را به لحاظ نوشته شدن قوانين صحيح زندگي اجتماعي باز ميبينيم حيا گربه را بهشان نشان دهيم


اتفاقا مجيدي كه الان اين دو مطلب ( + + ) را گفته است خود جزء اشخاصي است كه به اين نكته اذعان داشته كه " تغيير بافت انساني ، موجب تغيير بافت فرهنگي نيز ميشود " ومن در اين خصوص با او صد در صد هم عقيده ام و بايد بگويم كه اين جزئي لاينفك از همين رشد اسلامگرائي در غرب ميباشد


با نگاهي ساده به پديده مهاجرت و پناهندگي ميتوان به سادگي دريافت كه كدام كشورها را ميتوان در زمره كشورهاي " مهاجر فرست " ديد ، كشورهائي كه به تعبيير آلفرد سووي فرانسوي " جهان سوم " و يا جهان عقب نگه داشته شده ميباشند و اتفاقا با قدري تامل در آمار و ارقام مهاجرتشان ميتوان به ريشه مذهبي آنان كه همان اسلام است رسيد


كشورهاي مهاجر فرستي در آفريقا چون مراكش و سومالي و مصر و اتيوپي .... و يا از قاره آسيا مثل افغانستان وپاكستان و ايران و عراق ... و يا در خود همين اروپا كشوري مثل آلباني كه با توجه به تجربه دوران وبلاگ نويسيم در اين مدت چهار سال بدان پي بردم در زمره كشورهائي بودن كه بيشترين مهاجران مسلمان را به اقصي نقاط دول متمدن غرب روانه كرده اند . البته ريشه هاي مهاجرت تنها به تنگناهاي مذهبي ختم نميشود كه اتفاقا سر چشمه اش ريشه در اكونومي و اقتصاد دارد و جبر فقر است كه آمار و ارقام اين مهاجرت را بالا ميبرد .... بگذريم


برگردم به مطلب بالا كه تغيير بافت انساني جبري به دنبال دارد به نام تغيير بافت فرهنگي و حتي مذهبي و .... كه اگر اين چنين نشود ، تصورمان به غلط است . حال بايد ديد كه ما بايد حيا گربه را پيشه كنيم و يا تا در ديگ را باز ديديم رحمش نكنيم و مسجد و مناره ها علم كنيم و مجله هاي مذهبي را با تيتراژهاي بالا به چاپ برسانيم و قيمه نذري در ايالت تورنتو پخش كنيم و باورهاي مذهبي را با توجه به هر شرايطي برگزار كنيم ؟ قدري پاسخش سخت است چرا كه تمامي اين اتفاقات در يك و يا دو روز نمي افتد ، تمامي اين تغييرات بر اساس يك پروسه زماني شكل ميگيرد كه يا كارگزاران دولت ميزبان از آن غافلند و يا از سر خوشبيني به اهميت فردي انسانها كه تو گوئي همه را به ديده يك انسان مترقي و روشنفكر مينگرند ، ميبنند . اگر خوشبين باشند به زعم من نوعي غلط است چرا كه چوبش را همين دولت بلژيك به عنوان يك مثال بارز و روشن و در ارتباط با مسلمين مراكش ، دارد ميخورد و حتما در ديگر كشورهاي مهاجر پذير نيز چنين است


به نظرم ميايد كه شايد بشود از بدو ورود آنان به جوامع غربي كاري را پيشه كرد و در مقابل برخي از فعل و انفعالات آنان ايستاد ، اگرچه تا اندكي ميشود ولي بايد ابراز كنم كه نشدني است . مجيد گرامي مشكل به نظر من يك چيز است و آن " اعتقاد غلط است " اگر نبود اين اعتقادات مزخرفي كه بر اساس پايه هاي مذهبي در ذهن افراد شكل گرفته است و بعضا از هزاران بمب اتم نيز مخرب تر خواهد بود ، خيلي از قضايا حل ميشد و مدينه فاضله هم به واقعيت امروزيش در مي آمد


نميدانم مطلبم را چه طور جمع كنم كه هر چه بر سر اين نوشتار تامل كردم ذهن مشوشم ره به جائي نميبرد انگار اين جريان و پروسه اسلام گرائي روندي است كه دارد مثل حركتهاي ثانيه شمار يك ساعت به جلو ميرود و نميتوان برايش سدي علمي ساخت تا در حركتش كندي ايجاد كرد


شايد دوباره در باره اش بنويسم

۱ نظر:

مجيد زهری گفت...

فرزاد عزيز!
در اين باره همه‌ی انسان‌های صاحب‌نظری که دست‌شان در کار است و همین‌طور خود تو حتماً بايد بنويسند. چرا می‌گویم "حتماً"، برای اين‌که سرعت وقوع چنين حادثه یا واقعه‌ای چنان است که اگر به آن بی‌اهميت باشيم، دیگر کار از کار می‌گذرد و همه را در خود فرومی‌بلعد...

من نوشته‌ی تو را بيش از آن که نقدی بر نوشته‌ی خودم ببينم، با آن هم‌سو يافتم. طبيعی هم هست. آدم‌هایی که به فرديت و حقوق شهروندی انسان‌ها به شکلی مدرن توجه دارند، هجوم همه‌جانبه‌ی تفکرهای فناتيک به اين عناصر را برنمی‌تابند و هشدار می‌دهند.

موفق باشی.